مقدمه

 بر‌اساس گزارش نیویورک تایمز، مقام‌های امریکایی از ادامه مذاکره با طالبان نا امید شده‌اند. مقامات امریکایی ظاهرا به این نتیجه رسیده‌اند که یافتن یک راه حل سیاسی در افغانستان برای پایان دادن به خشونت‌ها به بن بست رسیده است. این مقامات اذعان کرده‌اند که از تلاش برای راضی کردن طالبان برای مذاکره دست شسته و چنین تلاش‌هایی را به طور کامل به دولت افغانستان واگذار کرده‌اند.

 حمایت از گفتگوهای صلح با طالبان مدت‌ها یکی از استراتژی‌های اصلی امریکایی‌ها برای پایان دادن به جنگ بوده است. اما اکنون دیپلمات‌های امریکایی در واشنگتن می‌گویند با وجود تلاش‌ها برای گفتگوی مستقیم با رهبران طالبان، به این نتیجه رسیده اند که پیشرفت عمده در زمینه گفتگوهای صلح میان طالبان و حکومت افغانستان، ممکن است فقط بعد از سال ۲۰۱۴ و خروج بخش اعظم نیروهای ناتو از افغانستان به دست آید.هیلاری کلینتون، وزیر خارجه امریکا در فوریه ۲۰۱۱ تلویحا اذعان کرد که امریکا حاضر است برای بازگشت نسبی طالبان به قدرت، با آنها مذاکره کند. به دنبال آن نمایندگی‌هایی در قطر و عربستان سعودی برای طالبان گشوده شد تا به پیشبرد مذاکرات کمک شود. در عین حال، نیروهای امریکایی در افغانستان حملات خود بر ضد طالبان در مناطق جنوبی را تشدید کردند تا این گروه را وادار کنند که به مذاکره تن دهد.[1]

امروزه مذاكره با طالبان به يكي از اصلي‌ترين مسائل سياسي افغانستان و امريكا تبديل شده است. اينكه چرا امريكا پس از گذشت چندين سال از سقوط طالبان از قدرت و مبارزه با تروريسم، سخن از مذاكره با طالبان به ميان مي‌آورد، جاي سوال دارد. با آنکه در جریان کنفرانس لندن بر «رهبری افغانی» مذاکرات با طالبان تاکید شد، اما توافق امریکایی‌ها برای تماس مستقیم با رهبران طالبان در تناقض آشکار با استراتژی ارتقاء‌ حکومت افغانستان و حاصل محاسبات اشتباه امریکایی‌ها و عدم شناخت کافی آنها از گروه طالبان بود. امریکایی‌ها با تلاش فعالانه برای گفتگوی مستقیم با رهبران طالبان به طور تلویحی بر نظریه این گروه مبنی بر «عدم مشروعیت حکومت افغانستان» صحه گذاشتند. این امر وجهه حکومت افغانستان را بیش از پیش ضعیفتر و گروه طالبان را در موضعی حتی برتر از قبل قرار داد.

امريكا كه احساس كرد در ترغيب طالبان به مذاكره صلح شكست خورده است، دست به دامان افغانستان و حتي پاكستان شده‌اند. هر چند كه، ترغیب طالبان به گفتگو و ترک خشونت از سالها پیش از برنامه‌های عمده، اما ناموفق حکومت افغانستان بوده است. حامد کرزی رئیس جمهور افغانستان، در موارد متعددی از رهبران طالبان، به شمول ملاعمر شخصا دعوت کرد تا به جنگ پایان دهند. این درخواستها ظاهرا هیچ تاثیری بر طالبان نداشته است و این گروه همچنان به حملات مرگبار، از جمله بمبگذاریهای انتحاری در شهرهای افغانستان ادامه داده است.

تحليل

امريكا و ناتو همواره سخن از نابودي طالبان و القاعده به ميان مي‌آوردند، طي دو سال اخير با چرخشي صدوهشتاد درجه‌اي چنين عنوان كردند كه نابودي طالبان در دستور كار نيروهاي خارجي نبوده و طالبان يك گروه شورشي بيش نيست، به همين جهت طالبان ميانه‌رو، تندرو يا طالبان خوب و بد را مطرح كردند. اينكه مذاكره با طالبان جهت ايجاد شكاف بين اين گروه با القاعده باشد، مي‌تواند بخشي از واقعيت  باشد، اما مهم‌تر از همه اين است كه امريكا و ناتو در استراتژي اعلامي خود يعني «مبارزه با تروريسم» به نوعي شكست خورده است و براي عبور از بحران و تقليل هزينه‌هاي نظامي و تلفات سربازان خود، در جست‌وجوي راه‌هاي به اصطلاح كم‌هزينه و «صلح‌آميزي» است.

 هر چند در ابتداي اين بحث كه بحران افغانستان «راه‌حل نظامي» ندارد، شايد به نوعي بتواند افكار عمومي را در رويكرد مذاكره با طالبان اقناع كند، اما واقعيت اين است كه تاكيد بر مذاكره و عدم توجه به جنايت‌هاي انجام شده توسط طالبان از يك‌سو و نيروهاي خارجي از سوي ديگر (كه در تشديد كشتارهاي غيرنظامي بسيار مؤثر بوده است)، به شدت خطرناك است و نوعي «انكار تروريسم» و «مشروعيت بخشيدن» به طالبان تلقي مي‌شود.

قدر مسلم شكست امريكا و ناتو، مربوط به ضعف نظامي نيست، بلكه نبود يك استراتژي مشخص و مؤثر است، كه به نوعي به سياست‌هاي پنهان جبهه غرب برمي‌گردد. از سال 2001 تاكنون تعريف دقيق و روشني از تروريست‌ها و تروريسم نشد و اينكه نقش سازمان‌ها و شبكه‌هاي نظامي، مالي و تبليغاتي گروه‌هاي مخالف دولت در اين ميان مشخص نشد، نيز در حمله امريكا به طالبان آنچه ناديده گرفته شد، جغرافياي واقعي تروريسم (مناطق قبايلي پاكستان) بود. هم‌چنين حمايت شبكه‌هاي مالي طالبان در كشورهاي عربي و نقش ارتش و سازمان‌ اطلاعاتي ـ امنيتي پاكستان و مدارس ديني و... كه در تقويت طالبان به عمد و آگاهانه از قلم انداخته شد.

 امريكا هر چند در «عمليات آزادي پايدار» نقش محوري در ناتو را برعهده داشت، اما از ابتدا تمايل به واگذاري رهبري به كشورهاي ديگر نظير آلمان، فرانسه و تركيه (در قالب فرماندهي واحد نيروهاي ناتو) يا حتي نوعي رها كردن به ويژه پس از حمله به عراق در سال 2003 به وضوح قابل درك بود و همين ناهماهنگي و چندگانگي راهبردي، موجب ترويج نوعي بي‌مسئوليتي شد و همه كشورهاي دخيل در چارچوب يك استراتژي واحد و منسجم عمل نكردند و در نهايت مشكلات امنيتي، بحث واگذاري مسئوليت امنيت به نيروهاي افغان را مطرح كردند و اكنون نيز با طرح خروج ناتو از افغانستان تا پايان سال 2014، نوعي نگراني و بحران را در اين كشور با القاي بازگشت مجدد طالبان ترويج و منتشر مي‌كنند. در اين ميان تبليغ گسترده رسانه‌هاي خارجي در بحث مذاكره، عمدتاً يك سياست امريكايي است تا به نوعي شكست‌هاي خود را در افغانستان توجيه و جبران كند.

ترويج مفاهيمي مانند «نارضايان مسلح»، «شورشيان» به ويژه «جنبش طالبان» به نوعي نشان دادن چراغ سبز به طالبان براي حضور در ساختار قدرت افغانستان پس از 2014 است. هم‌چنين حضور جامعه جهاني و استراتژي امريكا و ناتو را در «جنگ عليه تروريسم» زير سؤال مي‌برد و تروريسم را تا حد يك مشكل سياسي بين افغان‌ها تقليل مي‌دهد.

با توجه به پيش‌شرط‌هاي طالبان در مذاكره با طرف مقابل (امريكا و دولت افغانستان) و اصرار آنان بر عدم تأييد گفت‌وگوهاي صلح، اين سؤال مطرح مي‌شود كه امريكا و دولت افغانستان با چه گروه‌هايي وارد مذاكره شده‌اند. در حالي كه گروه طالبان بر خروج نيروهاي خارجي از افغانستان تأكيد مي‌كند، چگونه اين مذاكرات پيگيري مي‌شود.

واقعيت اين است كه در سال 2013 زمينه خروج نيروهاي خارجي از افغانستان فراهم مي‌شود و البته پس از 2014 تنها حدود 60 هزار نفر از نيروها كه عمدتاً امريكايي‌اند در پايگاه‌هاي نظامي مستقر خواهند شد و به نظر مي‌رسد براي رسيدن به توافق دو طرفه، امتيازهايي بين طرفين رد و بدل خواهد شد كه به عنوان نمون مي‌توان به واگذاري چند استان و چند وزارت‌خانه به طالبان اشاره كرد.

اما آنچه كه هر نوع مذاكرات صلح و مصالحه ملي را پيچيده و دشوار مي‌نمايد، اين است كه هنوز گروه طالبان به مثابه يك حزب سياسي يا جنبش سياسي ـ اجتماعي كه رهبريت آن مشخص بوده و داراي ساختار حزبي باشند، معلوم نيست. بي‌‌ترديد همه ناامني‌هاي افغانستان، توسط طالبان انجام نمي‌گيرد. طي يازده سال گذشته همه ناامني‌ها، ترورها و خشونت‌ها به اسم طالبان نوشته شده است، اما اين واقعيت وجود دارد كه طالبان تركيبي از تروريستان بين‌المللي متشكل از تروريستان القاعده، حزب‌التحرير آسياي مركزي، طالبان پاكستاني، طالبان افغان، حزب اسلامي حكمتيار و گروه حقاني با رهبري سياسي و نظامي از جانب برخي از نهادهاي اطلاعاتي و نظامي است و اين گروه‌ها با بهره بردن از خلأ قدرت، در نا‌امن كردن افغانستان نقش دارند.

بنابراين آنچه راه حل سياسي بحران افغانستان را دشوار و بي‌نتيجه مي‌سازد اين است كه به سختي مي‌توان طالبان را يك جريان سياسي واحد، ساختارمند و مستقل به شمار آورد.

 بدون شك رهبري پنهان اين تركيب را افرادي برعهده دارند كه تجربه كافي در ايجاد جنگ فرسايشي و بلندمدت با عمليات ايذايي دارند. اينكه دولت افغانستان و حتي امريكا چگونه مي‌تواند يك مذاكره رسمي و مثبت با گروه طالبان انجام دهد، سؤالي اساسي است.

شناسايي گروه طالبان و شاخه‌هايي كه خود را بخشي از اين گروه تلقي مي‌كنند از يكسو و شناسايي گروه‌هاي ديگري كه در ناامني و بحران‌سازي افغانستان نقش دارند، بسيار ضروري است. اما مهم‌ترين اقدام بايستي اين باشد كه حاميان مالي و نظامي اين گروه‌ها بايد مشخص شود و سپس وارد مذاكره رسمي با سازمان‌هاي اطلاعاتي ـ امنيتي كه در پس اين گروه‌ها قرار دارند، شد. چرا كه هر يك از كشورهاي ذي‌نفع در افغانستان براي حفظ منافع خود از گروه‌هايي حمايت مي‌كنند.

طالبان در واقع يك هويت چهل‌تكه پيدا كرده است. امكان ايجاد صلح بسيار كم است، زماني كه مذاكره صورت بگيرد، اما يكي از طرف‌هاي درگير و ذي‌نفع حضور نداشته باشد، مذاكره صلح امريكا با طالبان و گشايش دفتر سياسي براي آن در قطر، تركيه يا هر كشور ديگر، بدون حضور دولت افغانستان و پاكستان بي‌نتيجه خواهد بود. هم‌چنان‌كه كه اخيراً رئيس سابق سازمان اطلاعات پاكستان (آي‌اس‌آي) اسلم بيگ اعلام كرد كه براي مهار بحران و ايجاد صلح در افغانستان نقش چين، روسيه و ايران در كنار امريكا، پاكستان و افغانستان بسيار ضروري است؛ حتي در درون دولت افغانستان وجود احزاب سياسي و اپوزيسيون حكومت براي مذاكرات صلح نقش اساسي دارد.

نكته ديگر اينكه، به نظر مي‌رسد همانند سال‌هاي گذشته، چطور كه امريكا بدون تعريف صحيح و مشخص از «تروريسم»، اعلام كرد كه براي مبارزه با تروريسم و ايجاد امنيت و نابودي طالبان به افغانستان لشكر كشيده است، اكنون نيز اعلام مي‌كند براي ايجاد امنيت و مهار بحران، بايستي با طالبان مذاكره كرد، هر چند كه واقعيت‌ها نشان مي‌دهد امريكا در ترغيب طالبان به مذاكره مستاصل مانده است. واقعيت اين است كه قصد اصلي امريكا در مذاكره با طالبان مهار بحران نيست، به اين دليل كه در مذاكرات صلح، نه تنها صادقانه عمل نمي‌كند و تنها با اين هدف كه با تقسيم طالبان به تندرو و ميانه‌رو، به نوعي خواهان "ادامه ناامني كنترل شده" در منطقه مي‌باشد، بلكه از سوي ديگر تمام طرف‌هاي درگير و ذي‌نفع را در مذاكرات وارد نمي‌كند.

نويسنده اين سطور بر اين باور تأكيد دارد كه اگر امريكا و متحدينش براي مبارزه با القاعده و طالبان و ايجاد امنيت و توسعه و بازسازي افغانستان، به اين كشور هجوم آورده‌اند؛ چرا به‌جاي توجه به توسعه و بازسازي افغانستان، خشونت‌ها و اعمال تروريستي گسترش يافته و به مناطق مركزي و شمالي كه مناطق آرام افغانستان بودند، رسيده است.

بحث تجزيه افغانستان، گسترش تروريسم به آسياي مركزي و شبه‌قاره هند و غيره بحث‌هايي نيست كه به راحتي بتوان از آن عبور كرد. عملكرد امريكا و ناتو، اين ديدگاه را در برابر اهل سياست نمايان مي‌سازد كه امريكا و ائتلاف بين‌المللي نه تنهاد در اهداف اعلامي خود صادق نبوده‌اند، بلكه در گسترش تروريسم و ناامني‌ها در منطقه نقش داشته‌اند. پيامدهاي منفي اشغال افغانستان، تجزيه افغانستان، ايجاد پشتونستان و مسائلي از اين قبيل است. با تمام اين وجود امريكا در رسيدن به اهداف خود تا حدود زيادي ناكام مانده است و تاكيد طالبان بر خروج نيروهاي خارجي به عنوان پيش‌شرط آغاز مذاكرات، حاكي از شكست امريكاست، هرچند كه استقرار نيروهاي امريكايي در پايگاه‌هاي نظامي نيز، بدون هزينه نخواهد بود.

 از: اسماعيل باقري، كارشناس سياسي افغانستان


[1]. بي‌بي‌سي، 13 مهر 1391